توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:05 PM
اطلاعات وبلاگ
کل بازدید : 263705
تعداد کل پست ها : 3601
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ آخرین بروز رسانی : جمعه 3 آذر 1396
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 11 خرداد 1396
نویسنده وبلاگ : مهدی گلشنی
پیوندهای مفید
قرآن آنلاین
- تفسیر آیات33-34 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 214 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 10-18 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 212 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 19-25 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 213 نهج البلاغه
- شرح و تفسير حکمت 209 نهج البلاغه
- تفسیرآیات285-286 سوره بقره
- شرح و تفسير حکمت 208 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 1-6 سوره آل عمران
جدید ترین مطالب
مترجم وبلاگ
ساعت
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:05 PM
پرسش :
چگونه میتوان قوت قلب را افزایش داد؟
پاسخ :
آرامش و قوت قلب از دیرباز یکی از گمشده های بشر بوده است. به گونهای که میتوان گفت بیشتر کارهایی که انسانها انجام میدهند، برای رسیدن به همین خواسته است. آنچه که میتواند انسان را از نگرانیها و تشویشها برهاند، یاد خدای بزرگ و توانا است. پناه بردن به خدای مهربانی که همواره کفالت بندگان خود را بر عهده دارد، و اتکا کردن به قدرتی که سرآمد همه قدرتها است، به انسان چنان قوت قلبی عطا میکند که در برابر هیچ مشکلی احساس ضعف و شکستگی نخواهد کرد.[1]
برای پی بردن به قدرت الهی میتوان به نشانه و تحقق وعدههایی که از جانب او در حق پیامبران و مؤمنان انجام شده، مراجعه کرد. مشاهده و تفکر در این زمینه، موجب فزونی ایمان و اطمینان قلب میشود.[2]
پی نوشتها:
[1]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 10، ص 211-213، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.
[2]. قرائتی، محسن، تفسیر نور، ج 7، ص 248، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران، چاپ یازدهم، 1383ش.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:05 PM
پرسش :
در کدام آیه از قرآن بر امانت تأکید شده و آیا مفهوم ادای امانت، شامل سپردن کارها و موقعیتهای اجتماعی به افراد کاردان نیز می شود؟
پاسخ :
یکی از آموزهها و تعالیم قرآن کریم موضوع «امانت» است. در منابع اسلامی(قرآن و روایات) فراوان به حفظ امانت و امانتداری سفارش شده است. به اندازهای که در باره این موضوع تأکید شده، در مورد سایر احکام کمتر چنین تأکیدی مشاهده مىشود. این اهمیت آنگاه دو چندان میشود که در این مسئله میان انسان خوب و بد تفاوتی یافت نمیشود؛ یعنی صاحب امانت هرکسی باشد تفاوت نمیکند؛ امانتگزار چه انسان مؤمن باشد، یا کافر؛ چرا که امانت از حقوق انسانی است و از آن امانتگزار است؛ و از آنجا که موضوع انسانی است، فرقی میان انسانها نیست و امانت از آن هرکسی که باشد باید به صاحبش بازگردانده شود.
شایان توجه است که امانت معنای گسترده و وسیعی دارد که هم امانتهاى مالى را دربر مىگیرد و هم امانتهاى معنوى را شامل مىشود.
روایات زیادی در این ارتباط وجود دارد که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم.
1. «عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَا إِیمَانَ لِمَنْ لَا أَمَانَةَ لَه»؛[1] امام سجاد از طریق پدرش از جدش از رسول خدا(ص) نقل میکند کسی که امانتدار نیست دیندار نیست.
2. راوی میگوید از امام صادق(ع) در باره مردی که مالی در نزد او داشتم به من خیانت کرده و برایم قسم خورده است (که من خیانت نکردهام) و بعد مقدارى مال از وى نزد من موجود میباشد، آیا صلاح است که من از او قصاص نمایم؟ امام فرمود: گر چه او در حق تو خیانت کرده، ولى تو در باره وى خیانت نکن.[2]
3. امام سجاد(ع) به شیعیان خود میفرمود: شما را سفارش میکنم به اداى امانت، سوگند به آنکس که محمد را بحق به پیامبرى مبعوث کرد، اگر قاتل پدرم حسین(ع) همان شمشیرى که با آن پدر مرا کشت به من امانت بسپارد، آنرا به وى بر میگردانم. [3]
4. امام صادق از جدش امام علی(ع) چنین نقل میکند: «امانت را به صاحبش برگردانید، حتی نسبت به قاتل فرزندان پیامبران».[4]
5. حضرتش در جایی دیگر فرمود: «شما را به تقوای الاهی سفارش میکنم و به باز گرداندن امانت و...، پیامبر اسلام(ص) برای این آمده است. امانت را به کسی که شما را امین خود قرار داد برگردانید، خواه آن فرد مؤمن باشد یا کافر».[5]
پس از بیان این مقدمه باید گفت؛ قرآن کریم در آیه 58 سوره نساء به موضوع امانت اشاره میکند و میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها»؛ خداوند به شما فرمان مىدهد که امانتها را به صاحبانش بدهید!
این فرمان شامل تمام امانتها و تعهدها مىشود. هم امانتهاى مالى را دربر مىگیرد و هم امانتهاى معنوى را شامل مىشود. طبق این فرمان کسانى که مردم پیش آنها امانتهاى مالى دارند، باید آنها را در موقع لزوم به صاحبانش برگردانند. و از همه مهمتر اینکه افراد جامعه باید حکومت را که مهمترین امانت الهى است به دست اهل آن بسپارند. و حاکمان نیز وظیفه دارند پستهاى مهم حکومتى را به دست افراد صالح و شایسته که اهل آن هستند، واگذار کنند و در یک کلام، به امانتها و تعهدها خیانت نشود که خیانت آفت بزرگ جوامع است.
امانتداری مایه حیات و قوام جامعه است که بدون آن هیچ چیزی مسیر عادیش را طی نمیکند؛ به همین نکته اشاره دارد سخن امام علی که میفرماید «الأمانات نظاما للأمة»[6] یعنی جامعه اسلامی به سامان نمیرسد، مگر آنچه را که از حقوق و مطالبات مردم به امانت در دست حاکم اسلامی است، ادا کند.[7]
به بیان دیگر، سعادت و نیکبختى یک جامعه هنگامى تأمین مىشود که در آن جامعه کار به دست اهل آن سپرده شود و امانتها به صاحبان اصلى آن برگردانده شود.
اموال، ثروتها، پستها، مسئولیتها، سرمایههاى انسانى، فرهنگها و میراثهاى تاریخى همه امانتهاى الهى است که به دست افراد مختلف در اجتماع سپرده مىشود، و همه موظفاند که در حفظ این امانات و تسلیم کردن آن به صاحبان اصلى آن بکوشند، و به هیچ وجه در این امانتها خیانت نشود.
پی نوشتها:
[1]. ابن اشعث، محمد بن محمد، الجعفریات (الأشعثیات)، ص 36، مکتبة النینوى الحدیثة، تهران، چاپ اول، بیتا.
[2]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 5، ص 98، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1368 ش. «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ وَقَعَ لِی عِنْدَهُ مَالٌ فَکَابَرَنِی عَلَیْهِ وَ حَلَفَ ثُمَّ وَقَعَ لَهُ عِنْدِی مَالٌ فَآخُذُهُ مَکَانَ مَالِیَ الَّذِی أَخَذَهُ وَ أَجْحَدُهُ وَ أَحْلِفُ عَلَیْهِ کَمَا صَنَعَ فَقَالَ إِنْ خَانَکَ فَلَا تَخُنْهُ وَ لَا تَدْخُلْ فِیمَا عِبْتَهُ عَلَیْهِ».
[3]. ابن بابویه، محمد بن على، الأمالی، النص، ص 246، کتابچى، تهران، چاپ ششم، 1376 ش. «عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ سَمِعْتُ سَیِّدَ الْعَابِدِینَ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع یَقُولُ لِشِیعَتِهِ عَلَیْکُمْ بِأَدَاءِ الْأَمَانَةِ فَوَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَوْ أَنَّ قَاتِلَ أَبِیَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع ائْتَمَنَنِی عَلَى السَّیْفِ الَّذِی قَتَلَهُ بِهِ لَأَدَّیْتُهُ إِلَیْهِ».
[4]. کافی، ج 5، ص 133، «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (ص) أَدُّوا الْأَمَانَةَ وَ لَوْ إِلَى قَاتِلِ وُلْدِ الْأَنْبِیَاءِ».
[5]. همان، ص 136، «وَ أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْوَرَعِ فِی دِینِکُمْ وَ الِاجْتِهَادِ لِلَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجِوَار فَبِهَذَا جَاءَ مُحَمَّدٌ (ص) أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ عَلَیْهَا بَرّاً أَوْ فَاجِرا».
[6]. بنابر نقل برخی از نسخههای نهج البلاغة. ر.ک: ابن میثم بحرانی، اختیار مصباح السالکین، ص ۶۳۶، آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، ۱۳۶۶ش.
[7]. مغنیه، محمد جواد، ج ۲، ص ۳۵۶، تفسیر الکاشف، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1424ق.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
بر اساس آیات و روایات کدام دسته از انسانها مورد لطف و رحمت خداوند قرار نمیگیرند؟
پاسخ :
خدای متعال رحمتش وسیع و گسترده است، به گونهای که شامل تمام انسانها و تمام موجودات میشود: «وَ رَحْمَتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْء»؛[1] رحمتم همه چیز را فراگرفته است. اما گروهی از انسانها به جای شکر و سپاس در برابر نعمتهای الهی با انجام گناهانی که مرتکب میشوند، خود را از دایره رحمت خداوند دور میکنند. دوری از رحمت حق دارای مراتب است؛ یعنی به شدت گناهی که از انسان سر میزند بستگی دارد. هرچه گناه بیشتر و سنگینتر باشد، دوری از لطف و رحمت حق بیشتر خواهد بود. البته خداوند راههای بسیاری را پیش پای انسان نهاده تا توبه کند و به دامن لطف و رحمت الهی بازگردد، با این وجود برخی انسانها رفتارهایی را پیش رو میگیرند که نتیجهاش محروم شدن از این رحمت گستردۀ الهی است.
از جمله افرادی که از لطف و رحمت حق محروماند عبارتاند از:
1. کافران: افرادی که با دیدن آیات روشن الاهی، و روشن شدن حق، باز هم دست از لجاجت بر نمیدارند و آیات الهی را انکار میکنند، اینان به تصریح قرآن کریم مورد لطف و رحمت خدا قرار نمیگیرند: «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ سَبیلا»؛[2] کسانى که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، باز هم ایمان آوردند، و دیگر بار کافر شدند، سپس بر کفر خود افزودند، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید، و آنها را به راه (راست) هدایت نخواهد کرد.
«إِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ لا یَهْدیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیم»؛[3] به یقین، کسانى که به آیات الهى ایمان نمىآورند، خدا آنها را هدایت نمىکند و براى آنان عذاب دردناکى است.
2. مشرکان: «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظیماً»؛[4] خداوند (هرگز) شرک را نمىبخشد! و پایینتر از آنرا براى هر کس (بخواهد و شایسته بداند) مىبخشد. و آن کسى که براى خدا، شریکى قرار دهد، گناه بزرگى مرتکب شده است.
3. منافقان: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْکُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیم»؛[5] خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار، وعده آتش دوزخ داده جاودانه در آن خواهند ماند- همان براى آنها کافى است!- و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب همیشگى براى آنها است.
4. مستکبران: «وَ أَمَّا الَّذینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلیماً»؛[6] و آنها را که ابا کردند و تکبّر ورزیدند، مجازات دردناکى خواهد کرد.
5. مرتدان: «کَیْفَ یَهْدِی اللَّهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»؛[7] چگونه خداوند جمعیّتى را هدایت مىکند که بعد از ایمان و گواهى به حقّانیّت رسول و آمدن نشانههاى روشن براى آنها، کافر شدند؟! و خدا، جمعیّت ستمکاران را هدایت نخواهد کرد.
در این آیه سخن از کسانى است که اسلام را پذیرفته و سپس از آن برگشتهاند که در اصطلاح «مرتد» نامیده مىشوند.
چرا خداوند آنها را هدایت نمىکند؟ دلیل هدایت نکردن مرتد نیز روشن است؛ چرا که آنها پیامبر را با نشانههاى روشن شناختهاند و به رسالت او گواهى دادهاند، بنابر این در بازگشت و عدول از اسلام در واقع ظالم و ستمگرند و کسى که آگاهانه ظلم و ستم مىکند لایق هدایت الهى نیست، او زمینههاى هدایت را در وجود خود از میان برده است.[8]
6. متکبران: «قیلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرینَ»؛[9] به آنان گفته مىشود: از درهاى جهنّم وارد شوید، جاودانه در آن بمانید چه بد جایگاهى است جایگاه متکبّران.
«... عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالا لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ کِبْرٍ».[10] زراره از امام باقر و امام صادق(ع) نقل میکند کسی که در قلبش به اندازه ذرهای تکبر باشد، وارد بهشت نخواهد شد.
۷. ظالمان و ستمگران: «إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً »؛[11] کسانى که فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفتند، در حالىکه به خویشتن ستم کرده بودند، به آنها گفتند: شما در چه حالى بودید؟ (و چرا با اینکه مسلمان بودید، در صفِ کفّار جاى داشتید؟!)، گفتند: ما در سرزمین خود، تحت فشار و مستضعف بودیم. آنها [فرشتگان] گفتند: مگر سرزمین خدا، پهناور نبود که مهاجرت کنید؟! آنها (عذرى نداشتند، و) جایگاهشان دوزخ است، و سرانجام بدى دارند.
«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فی رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیر»؛[12] اگر خدا مىخواست همه را یک امت کرده بود. ولى او هر کس را که بخواهد به رحمت خویش درآورد، و ستمکاران را هیچ دوست و یاورى نیست.
پی نوشتها:
[1]. اعراف، 156.
[2]. نساء، 137.
[3]. نحل، 104.
[4]. نساء، 48.
[5]. توبه، 68.
[6]. نساء، 173.
[7]. آل عمران، 86.
[8]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص 648، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش.
[9]. زمر، 72.
[10]. کلینی، محمد بن یعقوب، محقق، مصحح، غفارى، على اکبر، آخوندى، محمد، کافی، ج 2، ص 310، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ چهارم، 1407 ق.
[11]. نساء، 97.
[12]. شوری، ۸.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
پیامبر اکرم(ص) بر اساس کدام آیه از قرآن، به پادشاهان اطراف عربستان نامه نوشتند؟! آیا پیامبر در این نامهها سران آن کشورها را - در صورت عدم پذیرش اسلام - تهدید به جنگ کردند؟
پاسخ :
1. در مقابل آیاتی که برخی به آنها استدلال میکنند تا اسلام را به منطقۀ حجاز و عربستان محدود کنند، آیات فراوانی در قرآن وجود دارد که رسالت پیامبر اسلام(ص) را جهانی و فرا منطقهای اعلام میکند؛ مانند:
1-1. «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمین»؛[1] و ما تو را جز رحمتى براى جهانیان نفرستادیم.
1-2. «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ کَافَّةً لِلنَّاسِ بَشیراً وَ نَذیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون»؛[2] و ما تو را نفرستادیم مگر نگهدارنده همه مردم (از عصر خود تا انقراض نسلشان) و مژده دهنده (صالحان) و بیم کننده (بدکاران) باشی، اما بیشتر مردم نمىدانند.
1-3. «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرى لِلْعالَمینَ»؛[3] این (قرآن) جز تذکرى براى جهانیان نیست.
بنابر این، با توجه به این آیات و آیات مشابه، رسالت پیامبر اسلام(ص) تنها برای مردم مکه و عربستان نبوده، بلکه آن حضرت مأموریت جهانی داشتند. البته موفق نشدن در یک منطقه نمیتواند دلیلی بر تبلیغ نکردن و خودداری از ایفای مسئولیت در مناطق دیگر باشد. کسی که محتوای تعالیمش برای تمام مردم جهان است، هدف از بعثتش نجات جهانیان از جهل و خرافهپرستی است، تعالیم و آموزههایش را به مردم عرضه میکند. منتها مردم برخی از مناطق توفیق پذیرش آن تعالیم و آموزهها را که مطابق با خواست فطرت و سرشت انسانی است پیدا میکنند، و ملتی دیگر این سعادت نصیبشان نمیشود. به شهادت خود قرآن -که میفرماید: «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً»؛[4]ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس - وظیفه پیامبر راهنمایی بشر به سوی سعادت است، نه سلطه و تصرف مناطق جغرافیایی؛ لذا مسلمان نشدن مردم مکه مانع دعوت از مردم ایران، روم، حبشه و... نخواهد شد.
2. اما متن نامههای پیامبر اسلام(ص) به سران کشورهایی؛ مانند پادشاه حبشه، روم، ایران و... در کتابهای تاریخی وجود دارد. ما در این مقال سه نامه را به عنوان نمونه بیان میکنیم:
2-1. اولین نامه٬ نامهاى است که از سوى پیامبر اسلام(ص) توسط دحیه کلبى به هرقل(امپراتور روم شرقى) ارسال شد. متن این نامه چنین است:
«بسم الله الرحمن الرحیم؛ من محمد بن عبدالله و رسوله الى هرقل عظیم الروم سلام على من اتبع الهدى. اما بعد: فانى ادعوک بدعایة الاسلام، اسلم تسلم و اسلم یؤتک الله اجرک مرتین. فان تولیت فعلیک اثم الاریسین. و یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا الله وَ لا نُشْرِکَ به شَیْئاً، وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً من دُونِ الله فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون»؛[5]
به نام خداوند بخشنده مهربان
از محمد بنده و فرستاده خدا به هرقل، بزرگ رومیان. کسى که پیرو راستى گردد گزند نمىبیند. اسلام بیاور تا سالم بمانى و اسلام بیاور تا خدا دوبار تو را پاداش دهد، و اگر از پذیرش دعوتم سر باز زدى، گناه رعایایت بر گردن تو خواهد بود. اى اهل کتاب! به سوى سخنى بیایید که میان ما و شما مشترک است. جز خداوند را نپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا ارباب نگیرد. پس اگر (از این پیشنهاد) سرباز زدند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمان و تسلیم خداییم.
همانگونه که ملاحظه میشود در هیچجای این نامه نیامده است، اگر دعوت مرا نپذیرفتید با شما میجنگم و یا رسالتم در صورت نافرمانی نبرد با شما است. آنچه در این نامه ممکن است دستآویز دشمنان و مخالفان اسلام باشد جمله «اسلم تسلم» است که این جمله به معنای در امان ماندن از جنگ نیست، بلکه به معنای دخول در حریم امن الهی و بهرهمندی از رحمت گسترده خداوند در برابر عذاب و نقمت پروردگار است؛ به دو دلیل:
الف. قرآن میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّة...»؛[6] هان اى کسانى که ایمان آوردهاید، همگی داخل در سلم شوید.
«سلم» و «سلام»، در لغت به معناى صلح و آرامش است. البته بعضى آنرا به معناى اطاعت تفسیر کردهاند.[7] از مفهوم این آیه چنین استفاده مىشود که صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکانپذیر است، و تنها با تکیه بر قوانین مادى هرگز جنگ و ناامنى و اضطراب از دنیا بر چیده نخواهد شد؛ زیرا عالم ماده، و علاقه به آن، همواره سرچشمه کشمکشها و تصادمها است، و اگر نیروى معنوى ایمان، آدمى را کنترل نکند، صلح غیر ممکن است.[8]
ب. «و اگر از پذیرش آن سر باز زدى، گناه رعایایت (کشاورزان) بر گردن تو خواهد بود».
صریح این نوشته پیامبر میگوید؛ اگر دعوتم را اجابت نکردی و مانع از رسیدن ندای توحید به مردم تحت حکومت خویش شدی، گناه شهروندانت بر گردن تو است؛ لذا بر اساس صریح قرآن مأموریت پیامبر دعوت مردم به آوردگاه صلح و صفا است، نه جنگ و خونریزی.
2-2. «بسم الله الرحمن الرحیم: من رسول الله الى النجاشى الاصحم ملک الحبشه. سلم انت. فانى احمد الیک الله الملک القدوس السلام المومن المهیمن و اشهد ان عیسى بن مریم روح الله و کلمته القاها الى مریم البتول الطیبه الحصینه فحملت بعیسى فخلقه الله من روحه و نفخه کما خلق آدم بیده و نفخه. انى ادعوک الى الله وحده لاشریک له و الموالاة على طاعته و ان تتبعنى و تومن بالذى جاءنى، فانى رسول الله و بعثت الیک ابن عمى جعفر و نفرا معه من المسلمین. فذا جاءک فاقرهم، و دع التجبر. فانى ادعوک و جنودک الى الله، فقد بلغت و نصحت، فاقبلو نصحى. والسلام على من اتبع الهدى»؛[9]
به نام خداوند بخشنده و مهربان
از محمد پیامبر خدا به نجاشى اصحم پادشاه حبشه. تو با ما در صلح هستى. من بر خداى ملک قدوس سلام مؤمن مهیمن درود مى گویم و شهادت مىدهم که عیسى پسر مریم روح خدا و کلمه او است که وى را به مریم دوشیزه پاکیزه القا کرد و عیسى را بار گرفت و خدا عیسى را از روح خود آفرید، چنانکه آدم را با دست و دمیدن روح خود در او آفرید. من تو را به خداى یگانه بىشریک و اطاعت از وى دعوت مىکنم که پیرو من شوى و به خدایى که مرا فرستاده ایمان بیاورى که من پیامبر خدایم و پسر عمویم جعفر و جمعى از مسلمانان را به سوى تو فرستادهام و چون بیایند، آنها را بپذیر و از تکبر بر کنار باش که من تو را با سپاهت به سوى خدا مىخوانم. من پیام خدا را ابلاغ کردم و اندرز دادم. اندرز مرا بپذیر و درود بر آنکه پیرو هدایت شد.
2-3. «بسم الله الرحمن الرحیم: من محمد رسول الله الى کسرى عظیم فارس. سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهد ان لااله الا الله وحده لاشریک له و ان محمد عبده و رسوله. ادعوک بدعاء الله فانى رسول الله الى الناس کافة لانذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین. فاسلم تسلم. فان ابیت فان اثم المجوس علیک»؛[10]
به نام خداوند بخشنده و مهربان
از محمد فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسیان. درود بر آنکه پیرو هدایت شود و به خدا و پیغمبر وى ایمان آورد و شهادت دهد که خدایى جز خداى یکتا نیست. من پیامبر خدا به سوى همه مردمم تا زندگان را بیم دهم و سخن حق بر کافران ثابت شود. اسلام بیاور تا سالم بمانى و اگر دریغ کنى گناه مجوسان به گردن تو است.
چنانکه ملاحظه میشود در این نامهها سخنی از تهدید و جنگ به میان نیامده است.
پی نوشتها:
[1]. انبیاء، 107.
[2]. سباء، 28.
[3]. انعام، 90.
[4]. انسان، 3.
[5]. طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق، ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۲، ص ۶۴۹، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق؛ احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۳۹۰، دارالحدیث، قم، چاپ اول، ۱۴۱۹ق.
[6]. بقره، 208.
[7]. مهیار، رضا، فرهنگ أبجدی عربی- فارسی، متن، ص 58، بیجا، بیتا.
[8]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص 81، دار الکتب الاسلامیة، تهران، ۱۳۷۴ش.
[9]. تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)،ج ۲، ص ۶۵۲؛ مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۴۳۰.
[10]. همان، ج ۲، ص ۶۵۴- ۶۵۵؛ مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۳۱۶.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
از آیات قرآن کریم چه اذکاری را برای تسبیح خدا میتوان استنباط کرد؟
پاسخ :
در آموزههای دینی، به «سبحان الله» گفتن، «تسبیح» میگویند. تسبیح به معنای منزه، مبرا، پاک و مقدس دانستن خداوند است از هر نقص، عیب، نیاز، شریک و هر چیزی که سزاوار خداوند نیست.[1]
ذکر «سبحان الله» به صورت مکرر در قرآن آمده است؛ لذا هر ذکری که با واژههای «سبحان» و «سبحانه»، «سبحانک»، «سَبِّحْ» و ... در قرآن وجود دارد میتواند به عنوان تسبیح در نظر گرفته شود، مانند:
1. «سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا یَصِفُون»؛[2] او منزه و فراتر است از آنچه وصفش مىکنند.
2. «إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»؛[3] هیچ خدایى جز او نیست. منزه است از آنچه شریکش مىسازند.
3. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ»؛[4] منزّه است خداوند از آنچه توصیف مىکنند.
4. «سُبْحانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنا»؛[5] منزهى تو (از هر عیب و نقص)، تویى تنها دوست و سرپرست و یاور ما.
5. «وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها...»؛[6] و پیش از طلوع آفتاب، و قبل از غروب آن تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور.
6. «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى»؛[7] منزّه شمار نام پروردگار بلند مرتبهات را.
پی نوشتها:
[1]. «التسبیح: هو التنزیه عن الشریک و العجز و النقص....». ابن عربی، تفسیر ابن عربی، ج1، ص 19، دار احیاء الترلث العربی، بیروت، 1422ق.
[2]. انعام، 100.
[3]. توبه، 31.
[4]. صافات، 159.
[5]. سبأ، 41.
[6]. طه، 130.
[7]. اعلی، 1.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
تفسیر آیه 40 سوره سبأ چیست؟
پاسخ :
آیه: «وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلائِکَةِ أَ هؤُلاءِ إِیَّاکُمْ کانُوا یَعْبُدُونَ»،[1] راجع به روز قیامت است، روز قیامت آن روزى است که تمام موجودات از جنّ و انس با هم در یک سرزمین به نام محشر برای حساب و کتاب جمع خواهند شد. موضوع آیه، پرسش پروردگار از فرشتگان و بیزارى جستن ملائکه از عبادت مشرکان است.
منظور از «یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً» به شهادت سیاق آیه، پرستندگان و پرستیده شدگان و به عبارت دیگر، بتها و بتپرستاناند.
در جمله «ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلائِکَةِ أَ هؤُلاءِ إِیَّاکُمْ کانُوا یَعْبُدُونَ» که خداى تعالى از فرشتگان سؤال مىکند، منظور سؤال از اصل فرشتهپرستى نیست؛ یعنی خداوند از ملائکه نمىپرسد، که آیا بتپرستان شما را پرستش مىکردند یا نه؛ چراکه اگر سؤال این بود، دیگر معنا نداشت ملائکه آنرا انکار کنند، و بگویند: «سُبْحانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنا ...»؛ تو منزّه و مبرّا خواهى بود از شریک و نظیر و تو دوست و صاحب ما هستی؛ زیرا در اینکه مشرکان ملائکه را مىپرستند هیچ بحثی نیست، بلکه مراد، سؤال از رضایت ملائکه است که آیا شما به پرستش مشرکان و عبادت ایشان در برابر شما راضى بودید، یا خیر؟
شبیه همین پرسش در آیه دیگر از حضرت عیسی(ع) است، آنجا که میفرماید: «و آنگاه که خداوند به عیسى بن مریم مىگوید: آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟! او مىگوید: منزهى تو! من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست، بگویم! ... ».[2] خداوند از حضرت عیسی(ع) نمىپرسد که آیا تو چنین دستورى دادهاى؟؛ اگرچه ظاهر عبارت همین معنا را مىرساند، اما مىدانیم که منظور این نیست؛ چون خداى تعالى مىداند که مسیح(ع) چنین دستورى نمىدهد، بلکه مراد این است که آیا تو راضى بودى که امتت تو را به عنوان خداى دوم بپرستند؟ البته ممکن گفته شود اینرا هم خدا مىدانست که نه ملائکه به شرک مشرکان راضى بودند، و نه حضرت عیسی(ع) به شرک نصارا، پس فلسفه این پرسش خداوند از ملائکه چیست؟ در پاسخ باید گفت؛ خطاب به ملائکه یکى از آن جهت است که ملائکه لیاقت خطاب را دارند، دیگرى براى ناامید کردن مشرکان از شفاعت آنها است.[3]
به عبارت دیگر، بدیهى است این پرسش پرسشی نیست که مجهولى را براى ذات پاک خداوند کشف کند؛ چرا که او به همه چیز آگاه است. هدف این است از زبان فرشتگان حقایق گفته شود، تا این گروه عبادت کننده سرافکنده و شرمنده شوند، و بدانند آنها از عمل اینها کاملاً بیزارند، و براى همیشه مأیوس شوند.
ملائکه در پاسخى که به سؤال خداى تعالى دادهاند تمامى مراسم ادب را رعایت کردهاند. اولاً: خدای تعالی را به طور مطلق و بدون قید و شرط منزه از این دانستهاند که کسى غیر از او سزاوار پرستش باشد. ثانیاً: رضایت خود را از اینکه معبود مشرکان واقع شوند، نفى نموده و گفتهاند که ما به چنین خطایى راضى نبودیم. ثالثاً: اینکه همین معنا را صریح نگفتهاند، و نخواستهاند که حتى چنین خطایى را به زبان بیاورند. نگفتند ما به عبادت آنان راضى نبودیم، و اصلاً نامى از عبادت آنها نبردند، تا مقام گفتوگو با خدا را به مطلبى که گوش خراش باشد آلوده نکرده باشند، نه با تصور آن، و نه با تصدیقش، بلکه در پاسخ گفتند که ما به غیر از تو ولیى براى خود نمىشناسیم، و ولى ما تنها تویى، و با نفى ولایت غیر از خدا، عدم رضایت خود را به طور کنایه رساندند و به این ترتیب عبادت کنندگان را به تمام معنا از خود مىرانند و ناامید مىکنند.[4]
بنابر این، آیه 40 و 41 در این رابطه است که معبودهاى باطل اعمّ از ملائکه و جنّ، روز قیامت برای مشرکان فائدهاى نخواهند داشت، ضمن اینکه ملائکه هم به این کار راضى نبودهاند، و مسئولیّتى پیش خدا ندارند.
پی نوشتها:
[1]. سبأ، 40. «(به خاطر بیاور) روزى را که خداوند همه آنان را بر مىانگیزد، سپس به فرشتگان مىگوید: «آیا اینها شما را پرستش مىکردند؟».
[2]. مائده، 116. «وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقٍّ...».
[3]. ر. ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 385، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417ق؛ موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه المیزان، ج 16، ص 581- 582، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1374ش؛ قرشى، سید على اکبر، تفسیر أحسن الحدیث، ج 8، ص 452، بنیاد بعثت، تهران، 1377 ش؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 18، ص 118- 119، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش.
[4]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 38۶.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
بر اساس قرآن و روایات، فرشتگان چند بال دارند؟
پاسخ :
در قرآن کریم میخوانیم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُولی أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ».[1]
خدای تعالی در این آیه شریفه؛ اشاره به آفرینش عالم هستی میکند و با استفاده از کلمه «فاطر»، این معنا را به مخاطب القا میکند، که خدای تعالی، آسمانها و زمین را از عدم آفرید. انگار که عدم را شکافت و از دل آن، مخلوقات را بیرون آورد. همچنین با استفاده از اسلوب اسم فاعل، بیان میکند که افاضه وجود به مخلوقات امری مستمر است و دائماً ادامه دارد که اگر این فیض رسانی لحظهای قطع شود، همه چیز نابود میشود.[2]
در ادامه اشارهای به قدرت خود کرده و میفرماید: همان خدایی که فرشتگان را فرستاده خود قرار داد و برایشان بالهای متعدد عطا کرد که برخی دو بال و برخی سه بال و برخی چهار بال دارند. بال وسیلهای برای صعود و بالا رفتن است. آنها با این وسیله از آسمان به زمین و از زمین به آسمان و از موضعی به موضع دیگر جا به جا میشوند. در ادامه آیه، میفرماید: هر چه را که بخواهد، در آفرینش اضافه میکند و خدا بر انجام هر کاری توانا است.[3]
این آیه دلالت بر منحصر بودن تعداد بالهای فرشتگان در تعدادهای مذکور ندارد، بلکه ادامه آیه با عنوان کردن اینکه «یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ» اشعار به این مطلب دارد که برخی از فرشتگان بیش از چهار بال دارند.[4] صاحب «مجمع البیان» نیز با آوردن روایتی از ابن عباس که میگوید: «پیامبر در معراج، جبرئیل را با ششصد بال مشاهده کرد»، چنین بیان میکند که برداشت ایشان نیز از این بخش آیه، همین مطلب است.[5] از امام صادق(ع) نیز نقل شده: «خدا فرشتگان را به گونههای مختلفی آفرید و پیامبر(ص) جبرئیل را در حالی دید که ششصد بال داشت».[6] همچنین امام صادق(ع) در تفسیر آیهای از قرآن که میفرماید: «پیامبر برخی از آیات بزرگ خدا را مشاهده کرد»،[7] فرمود: «پیامبر، جبرئیل را به گونهای مشاهده کرد که ششصد بال داشت و ما بین آسمان و زمین را پُر کرده بود».[8] در روایتی دیگر نیز آمده: «جبرئیل ششصد بال دارد و آنها را فقط در شب قدر باز میکند».[9] بنابراین، روایت موجود در صحیح بخاری[10] نیز مطابق با روایات شیعه است و همانطور که گفته شد منافاتی با قرآن کریم ندارد.
پی نوشتها:
[1]. فاطر، 1.
[2]. طباطبایی، سیدمحمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 6، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
[3]. همان.
[4]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 71، ص 7.
[5]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 625، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.
[6]. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق و مصحح: موسوی جزایری، سید طبیب، ج 2، ص 206، دار الکتاب، قم، چاپ چهارم، 1367ش؛ بحرانی، سید هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 536، مؤسسه بعثت، قم، چاپ اول، 1374ش.
[7]. نجم، 18: «لَقَدْ رَأى مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى».
[8]. شیخ صدوق، التوحید، محقق و مصحح: حسینی، هاشم، ص 116، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، 1398ق.
[9]. شیخ مفید، محمد بن محمد، الأمالی، محقق و مصحح: استاد ولی، حسین، عفاری، علی اکبر، ص 231، کنگره شیخ مفید، قم ، چاپ اول، 1413ق.
[10]. حَدَّثَنَا قُتَیْبَةُ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ الشَّیْبَانِیُّ، قَالَ: سَأَلْتُ زِرَّ بْنَ حُبَیْشٍ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى «فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى. فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى» [النجم: 10] قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ مَسْعُودٍ: أَنَّهُ «رَأَى جِبْرِیلَ، لَهُ سِتُّمِائَةِ جَنَاحٍ»؛ بخاری، محمد بن اسماعیل، الجامع المسند الصحیح المختصر من أمور رسول الله(ص) و سننه و أیامه(صحیح بخاری)، محقق: الناصر، محمد زهیر بن ناصر، ج 4، ص 115، دار طوق النجاة، بیروت، چاپ اول، 1422ق.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:04 PM
پرسش :
تفسیر آیه 26 سوره «صاد» چیست؟
پاسخ :
آیه 26 سوره صاد: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ ...»، خطاب به داود پیامبر(ع) است. پروردگار با این خطاب او را جانشین و نماینده خود در جامعه بشری قرار داد،[1] تا مانند پیامبران پیشین مردم را به توحید و فضایل اخلاقی دعوت نماید. در این آیه خداوند علاوه بر مسئولیت رسالت، یکی از مسئولیتهای مهمی که بر عهده داود نهاده، مسئولیت قضاوت و حل و فصل اختلافات میان مردم است؛ بدینگونه که مردم دعاوى و اختلافات خود را نزد او برده و او قضاوت نموده و حق را به آنان اعلام نماید.
خداوند در ضمن جمله «وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ» تأکید میفرماید؛ در هنگام حل اختلاف و صدور حکم هرگز براساس میل خود حکم و قضاوت ننما که چنین حکمی اعراض از طریق حق و حقیقت خواهد بود. در مسئله حل اختلاف و صدور حکم، آیه شریفه اهتمام و تصریح به کلمه حق نموده که حکم و قضاوت باید براساس حق و واقع باشد، تا یکى از دو طرف دعوا مورد ظلم واقع نگیرد و حق او تضییع نشود.
جمله «وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى» تأکیدی است بر این نکته که هوا و خواستههای انسانى بر خلاف حق و عدول از طریقه الهى است و باید از آن دوری جست.
این جمله خطاب به داود پیامبر(ع) است، در حالیکه او به جهت مقام عصمت، مبرا از آن است که در دعاوى مردم و حل و فصل اختلاف آنان، تمایلات و خواسته های خود را به کار گیرد.
در این باره باید گفت؛ اولاً: آیه در مقام تشریع حکم الهى بوده و شایسته تأکید است. ثانیاً: قضاوت و حل و فصل دعاوى، از احکام الهى است که در ادیان آسمانى از جمله در مورد حضرت داود تجدید شده و به آن تصریح نموده، و این منافات با مقام عصمت او ندارد؛ به دلیل آنکه نیروى عصمت باعث سلب اختیار از معصوم نمىشود و معصوم نیز مانند سایر افراد مورد ایجاب و الزام و نهى قرار میگیرد، اما نیروى عصمت مانع از وقوع مخالفت میشود، نه مانع از توجه تکلیف، بلکه تا تکلیف متوجه معصوم نباشد امتثال قطعى و دائم مورد ندارد.
البته، برخی از مفسران[2] میگویند در اینکه خداوند داود(ع) را امر نمود تا به حق و عدالت حکم کند و از پیروى هواى نفس نهی کرد، تنبیهى است براى دیگران؛ یعنى هر کسى که سرپرست امور مردم مىشود، باید در بین آنان به حق حکم نموده و از پیروى باطل پرهیز نماید، و گر نه آنحضرت به دلیل عصمتى که داشته هرگز جز به حق حکم ننموده، و از باطل پیروى نمىکرد.
گفتنی است؛ بر صاحب نظریه فوق این اشکال وارد است که مجرد اینکه خطاب متوجه به او براى تنبیه دیگران است، دلیل نمىشود که به جهت عصمت اصلاً این خطاب متوجه خود او نباشد؛ زیرا همانگونه که بیان شد عصمت باعث سلب اختیار نمىگردد، بلکه با داشتن عصمت باز اختیارشان به جاى خود باقى بوده، و تا زمانی که اختیار باقى است، تکلیف صحیح بلکه واجب است، همان طور که نسبت به دیگران صحیح است؛ چرا که اگر تکلیف متوجه آنان نشود، نسبت به ایشان دیگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصیت متمایز نمیشود، و همین خود باعث مىشود عصمت لغو گردد؛ چون وقتى که مىگوییم داود(ع) معصوم است، معنایش این است که آن حضرت گناه نمىکند، و گناه فرع بر تکلیف است.[3]
آخرین فراز آیه یعنی: «إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ»، به طور کلی تأکید و منع از ضلالت و تخلف از وظیفه الهى است، چه در مقام حل و فصل اختلاف حقوقى باشد، و چه در باره ارتکاب گناهان بزرگ که سبب استحقاق عذاب دردناک خواهند شد. منشأ و سبب هر ضلالت و معصیت همانا فراموشى، اعراض از روز قیامت و انکار بررسى اعمال در پیشگاه پروردگار مىباشد، و نسیان و فراموشى حساب و روز جزا وسیله هر معصیت، ضلالت و گمراهى است. به بیان دیگر، این جمله دلیل نهى از پیروى هواى نفس است؛ به این نحو که این کار باعث مىشود انسان از روز جزا و حساب غافل شود و فراموشى روز قیامت هم عذاب شدید دارد. و منظور از فراموش کردن آن بىاعتنایى به آن است.
در این آیه شریفه دلالتى است بر اینکه هیچ ضلالت و گمراهی از راه خدا، و یا به عبارت دیگر، هیچ معصیتى از معاصى جدای از فراموشی روز حساب نیست.[4]
پی نوشتها:
[1]. اگر چه برخی از مفسران گفتهاند؛ منظور از خلافت و جانشینی، جانشینی پیامبران است، نه خلافت الهی که این با توجه به آیه: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»، به نظر نمیرسد درست باشد. ر. ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 194، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417ق.
[2]. آلوسى، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج 12، ص 179، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415 ق.
[3]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 195.
[4]. ر. ک: حسینى همدانى، سید محمد حسین، انوار درخشان، ج 14، ص 115 – 116، کتابفروشى لطفى، تهران، 1404 ق؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 194- 196.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : پنج شنبه 22 تیر 1396 ساعت: 1:03 PM
پندهای امام علی (ع)
صفحات سایت
40414243444546474849>
کپی رایت وب
تمام حقوق این وب اعم از مطالب و عکس و فیلم ها متعلق به این وب می باشد و کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است .
همسایه های ما
چاپ محتویات صفحه


